محرم 93

محــرم آمد و ماه عـــــزا شد
مه جانبازی خون خـــــدا شد
بلنـد از تربت پاک شــــهیدان
شـــعار کل ارضِِ کـــربلا شد
سلام نفس مامانی
اول از شیرین زبونیات بگم که خیلی حرف میزنی و ماشاالله هزار ماشاالله از همه چی سر در میاری..
شعرهای کودکانت که مرا به دوران کودکی ام میبره که دیگه نگو.............
واااااااااااااااااااااااای که چقدر دل منو میبری
دو روز قبل از محرم تاریخ 30 مهر رفتیم اردکان. بابایی اونجا منبر داشت

این سه تا عکس از دوسه روز اوله.

وااااااااااااااای از دست تو که چقدر خودتو لوس می کنی


عکس های روز عاشورا



خوشحالی از اینکه اسب دیدی ولی می ترسیدی بری سوارش بشی.

هی صدات میزدم عکس بگیرم خسته شدی این شکلی بودی

بعد دیگه صدات نزدم یهو خودت این شکلی شدی



15 آبان مصادف با دوازدهم محرم با مامان جون اینا رفتیم یزد اول رفتیم خونه بعد رفتیم هتل مشیرالممالک ناهار بخوریم.دایی داره ناهار انتخاب می کنه

دخمل نازم منتظر غذا

هنوز ناهار نرسیده حدیثه سادات سیر شد همش سالاد خورد

بابایی زود ناهارشو خورد و رفت اردکان کار داشت و ما هم موندیم با مامان جون اینا اومدیم.

دایی داره میدوِه به عکس برسه 

بالاخره رسیـــــــــــــــــــــــــــد..

حدیثه سادات و خالش

چندتا عکس تکی 





فاطمه خانم

دوتا طوطی 

خیلی جالب بادام میخوردن

دم غروب که تو باغ سردشون بود ماموره اومد آوردشون تو سالن

اینم آخرین عکس از یزد رفتنمون. بعدش دوربین شارژش تموم شد و خاموش شد

امروز برای من خیلی خاطره انگیز بود به یاد چند سال پیش که اومده بودم همین هتل.
یادش بخیر من دبیرستانی بودم و فاطمه خیلی کوچولو بود تازه راه افتاده بود..
چه زود گذشت



محرم 93 

